چیز غریبیه این زمان. گاهی ناغافل پرتت میکنه تو یه جاهایی از گوشه کنارای مخیله ت که خودتم یادت نبوده. یه جاهایی که باس ماشین زمان باشه برت گردونه سر جای اول. نشستی داری دم غروبی رو پله ی تو حیاط، خوش خوشک آلبالوهای نمک زده ی تو سینی رو میندازی بالا و منتظر خانم والده ای تا از مسجد برگرده و درخونه رو باز کنه و تو رو که از رو دیوار پریدی تو حیاط، ببره تو خونه، یه لیوان بزرگ بیدمشک بده دستت و بگه : دردت به جونم چرا نگفتی داری میای لااقل شام میپختم واست... القصه نشستی همینطوری منتظر، که یهو در میزنن. دخترِ تازه از دانشگاه برگشته ی همسایه ی بغلی ِ که داره خانوم جونت رو صدا میزنه. دو دفعه که در زد و
برچسب: کتایون,
نویسنده: پرهام اکبری
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 15:29